اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1411
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
باشد ؟ و چون به وصف عين محبت كس را راه نيست به عين محبت كه را راه باشد ؟ ! باز پديد كرد كه اين به چه درست گردد ، گفت : « يكون مستغرقا فى رؤية ما لله و ما منه . » گفت چون اين محبت وجد بنده را درست گردد يا آن محبت در سر خويش بيابد در دو چيز غرقه گردد : يك در ديدن آنچه حق را است ؛ و ديگر در ديدن آنچه آن حق است . اما آنكه آن حق است منت است ؛ و اما آنكه حق را است عبوديت است . چون نظارهء او گشت فراغت ديدن غير او نيابد . و چون نظارهء بندگى گشت فراغت صحبت غير او نيابد و در هر دو كون او را با هيچكس و با هيچچيز نيز صحبت نماند ، و نه در هر دو كون به كسى خطر ماند . نفس و خلق و اسباب و احوال از او ساقط گردد . « انشدونا لبعضهم : احبك حبين حب الهوى * و حبا لانك اهل لذاكا » گفت ترا دوست دارم دو دوستى : يكى دوستى هواى خويش ؛ و ديگر دوستى آنكه تو سزاى آنى كه ترا دوست دارند . اما ببايد دانستن كه دوستى دو نباشد يكى باشد ، و آن يكى محبت را مقامات باشد . تا بزرگان چنين گفتهاند كه محبت را هفتصد هزار مقامات است ، كمترين مقامى موافقت است . و تفسير موافقت بزرگ است ، لكن رمزى از او آن است كه اگر دوست از تو راضى باشد تو از خويشتن راضى باشى ؛ و اگر بر تو ساخط باشد تو بر خويشتن ساخط باشى ، چنان كه مىگويد : رضيت بالقتل منه ان كان بالقتل يرضى . و نيز كمترين موافقت آن است كه حكم دوست را مخالفت نكنى اگر همه حكم بر جان كند . پس كمترين مقام محبت اين است ، و از مخلوقان كس را صدق اين مقام نيست ، صدق مقام برترين كه را باشد ؟ ! تا يكى از اين بزرگان چنين گفته است كه محبت به حقيقت صفت حق است . فاما محبت مخلوقان را حقيقتى نيست ، لكن مجازى است و تأثير محبت حق است ، از بهر آنكه محبت حق حقيقت باشد كه آن دوست از خويشتن طلب كند . و اين صفت مخلوقان را نيست ، [ 128 ب ] از بهر آنكه همه مخلوقان از حق مراد خود طلب كنند . باز محبت